محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

88

خلد برين ( فارسى )

پانصد پياده و سوار در معسر ظفر آثار جمع آمده بودند . و چون ماهچهء اعلام نصرت فرجام بر نواحى اردوى آن غدار گمنام پرتو احترام افكند بنابر آن كه خسرو گردون غلام ، دام تزوير آن منافق نكوهيده فرجام را گسترده مىديد فرمان نافذ گرديد كه سراپردهء جلال شاهى و شادروان اجلال پادشاهى را در يك جانب اردوى آن فتنه‌جوى با سرادق سپهر مينائى همدوش سازند و امراى عظام و غازيان ذوى العز و الاحترام نيز خيام اقامت بر اطراف دولتخانهء خسروانه برافرازند و نوعى نمايند كه معسكر همايون از اردوى او بيرون بوده به يكديگر اتصال نيابد . فرمان پذيران به موجب فرمان عمل و ابواب آميزش را به معسكر نكبت اثر وى مسدود نمودند و سه روز خسرو جم اقتدار در حوالى اردوى آن غدار ، روزگار فرخنده آثار را به عشرت و شادمانى گذرانيده سلطان حسين بارانى در آن سه روز لوازم خدمتگزارى و ميزبانى و مراسم يكجهتى و جانفشانى به تقديم رسانيد . و چون بر آينهء ضمير مهر تنوير شهريار كشورگير عكس‌پذير شده بود كه از ابر وفاق و اتفاق بارانى جز باران غدر و نفاق نخواهد باريد و نهال اقبال بىزوال جويبار جوادش سرسبز و شاداب نخواهد گرديد لاجرم از آن منزل عزم ارتحال و خيال انتقال فرمود . و چون خبر داعيهء خاطر انور در باب توجه به كشور ديگر مسموع آن بد اختر گرديد امراى عظام و اكابر كرام معسر ظفر احتشام را به مجلس تفقد و مهربانى طلب داشته مكنون خاطر خود را با ايشان در ميان گذاشت و به زبان خدعه و نيرنگ اظهار ارادت و اخلاص و عقيدت و اختصاص نموده گفت كه مصلحت دولت ابد مدت مقتضى آن است كه دامن مرافقت اين دولتخواه بلا اشتباه را از دست ندهند و رايت عزيمت به هر طرف كه افرازند مرافقت مرا پيشرو موكب جاه و جلال سازند تا من نيز طريقهء سربازى و جانفشانى پيش گرفته در قلع و استيصال نهال اقبال اعداى دولت بىزوال اهمال و اغفال روا ندارم و تا رمقى از حيات باقى باشد در ارتفاع آفتاب اقبال